X
تبلیغات
کافه دلتنگی

کافه دلتنگی

بهار...این جا شهر ترمه و کاشی و مینا...

"عشق" بُعد چهارم این گنبد نیلی ست...

و من، آن پرنده ای که به شوق این همه آبی پر کشیده ام...


  *اصفهان، بهار 1393

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ساعت 18:19 توسط کافه چی |


یا مقلب القلوب...

بهار رسیده پشت درب خانه هایمان...

بانوی بهار دامنش را آهسته آهسته کشیده بر شانه های شهر...

طبیعت قانون زیبایی دارد...تغییر...

حالا بعد از گذشت بیست بهار از زندگی ام می دانم بهار بهتر از پاییز نیست و زمستان شکوهی بیش از تابستان ندارد...

تنها٬ آنچه لایق ستایش است شوق « یا مقلب القلوب و الابصار...» که ابتدای هر بهار  قلبم را مالامال از امید می کند و چشمم را سرشار از اشک...

شاید این سال همانی باشد که نکویی از بهارش پیداست...


پ.ن: لحظه ی ترنم « یا مقلب القلوب » بر لب هایتان٬ اگر خاطرتان بود برای « قلب » دلی دعا کنید که محتاج نفس های گرمتان است...

برایتان « احسن الحال » آرزو می کنم...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ساعت 23:20 توسط کافه چی |


غصه نخور مسافر، تو خود آسمونی...

یادش به خیر...

آسمانی داشتیم غرق پولک...

می شد تا صبح بر سر تصاحب پرنورترین ستاره دعوا کرد...

حالا می دانم در قلب آسمان این شهر که آلودگی اش از مرز هشدار گذشته همیشه، دیگر ستاره نیست...

می دانم ستاره ها هم همراه پرستوهای مهاجر، مدت هاست کوچیده اند...

می دانم نمی شود دل بست به هر نور غریبی که چشمک می زند از راه های دور...

بی گمان یا چراغ غمگین هواپیمای خسته ایست یا چراغ خطری بر شانه های یک غول سیمانی...

.

.

.

آهای مسافر پرواز 23:30 شب های بی خوابی من...!

بگو کدام شب می آیی تا ستاره ی دنباله دار هواپیمایت را که دیدم آرزو کنم تو را...

من که هرشب دعایی همراه ستاره های چشمک زن 23:30 می کنم شاید تو مشغول خواندن کتابت روی یکی از صندلی هایش باشی...

فقط بگو می آیی یا می روی خوشه ی پروینم...

از کدام سمت آسمان انتظارت را بکشد این چشم خسته...؟

ماه من، پرنورترین ستاره ی کودکیمان را نذر راهت کرده ام، بیا...

بیا برایم بگو شب ها که از شیشه کوچک هواپیما به چراغ های روشن شهر زیر پایت نگاه می کردی، دو ستاره ی کوچکی که در چشم های خسته و نگرانم سوسو می زدند پیدا بود...؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392 ساعت 0:30 توسط کافه چی |


زمستان است...

سرمای نیمه ی دی ماه می لغزید بر پوست صورتم...

آسمان سرخ شب آبستن بلورین دانه های برف بود...

باد وحشی از چین های دامنم گرفته تا ریشه های شال کشمیرم را به رقص در می آورد...

کسی برایم انار آورده بود...

کسی مرا "بانو" صدا می کرد...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

کسی رد نگاه ملتمسم را تا ابرها می کشید...

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست...

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است...

برف من بودم...انار من بودم...

نفس هایم بریده بود...

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک...

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت...

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم...

ز چشم دوستان دور یا نزدیک...؟

برایم "تولدت مبارک گل زیبا" خوانده بود...

می گفت آرزویی کن...

دمت گرم و سرت خوش باد...

همه جا نور و رنگ و گرما بود...

من گریخته بودم زیر سقف آسمان، در آغوش باد...

تگرگی نیست، مرگی نیست...

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است...

برایم شمرده بود...

امسال از بیست...

ترسیده بودم...

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم...

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم...

سرمای نیمه ی دی ماه رسیده بود تا مغز استخوانم...

من بید نبودم که با این بادها بلرزم...

باد من را می برد...

می برد...می برد...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...

زمستان است...

زمستان است...


پ.ن:آرزو کردم کسی بیاید که بیست سال پس از این روزهای من باشد...

بیاید برایم از روزهای آینده بگوید...بگوید که عشق هست...بوسه هست...

که پشت سیاهی کلان شهرها هنوز هم چلچله ها می خوانند...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392 ساعت 20:47 توسط کافه چی |


غروب پاییزی...

در غروبی بی نهایت تلخ و غمگین...

پشت این پنجره ها...

ابرهای شاد و بی پروا...

بی خبر از دل من...از غم من...

لب خندان تو را...

چشم گریان تو را...

موی پریشان تو را...

نقش می ریزند بر قلب هوا...

یاکریمی تنها...

همچون ماهی کوچک، رها...

در این تُنگ خون می کند شنا...

.......................

لبانم بر لبان سرد فنجان...

ز هُرم عشق تو سینه ی سردم، سوزان...

تلخی قهوه، تلخی خاطرات شیرین...

.......................

نام تو در فال من...

اشک حسرت بر نگاه تار من...

خنده ی خونین آفتاب بر بخت سیاه من...

.......................

نام تو همراه دردی گنگ...

می پیچد درون سینه ام...

بغض چینی فنجان را...

فشار غم دستانم تحمل نیست...

می شکند چون دل من...

........................

سرمای غریبی از لرزش برگان درخت...

می ریزد در جانم...

ژاکتم را تنگ می پیچم به خود...

طنین تلخ فریادم...

می پراند دو پرستو را از لب ایوان...

لعنت بر این قصه ی پایان...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 21:5 توسط کافه چی |


ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید...

خدا سیب را که می آفرید، چه حال قشنگی داشت...

دست هایش از عشق تر بود هنوز...

سرخ و سبز و زرد...

خدا قلمویش را بر آبرنگ پاییز و بهار کشیده بود...

خدا تو را که می آفرید، پر از اندیشه ی سیب بود...

می خواست سیب خاصیت تو باشد...

...........................................

...............................

تو قرار نبود حوا باشی، آدم باشی، یا شیطان...

فقط قرار بود هر روز توی کیفت دو تا سیب داشته باشی...

دو تا سیب که هر شب خدا از درخت ممنوعه ی بهشت می چید...

قرار بود هر روز یکی از سیب ها را در دستان کسی بگذاری و بعد بنشینی کنارش، بی هیچ کلامی، طعم عشق را مهمان وجودتان کنی...

شاید خودت هم نمی دانی...

حضورت چقدر بوی سیب می دهد...بوی گناه...رانده شدن...

حیف!

من از نیرنگ هزار ساله ی شیطان خسته ترم...

می دانم چقدر سیب سرخ گونه هایش را دوست می داری...

فقط همین خوب است که گهگاه در هوای نفس های دود گرفته ام بوی بهشت می پیچد...

...........................................

.............................

مادر ظرف سیب را در دستم می گذارد...

می خندم به دروغ...

با خودم می گویم کاش کنار وسوسه ی سیب، در سرمن هم هوای حوا شدن بود...


پ.ن:مهرتان آفتاب همیشه است...جاودانه باشد تابش بی کرانه تان...

بی نهایت سپاس برای همه بودن هایتان...بر من ببخشید غیبتم را...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ساعت 18:48 توسط کافه چی |


توی فالم که هیچ، جاده افتاده توی چشمانم...

شما چه می دانید شوربختی چیست...؟

شما که عمریست دل های نازک نجیبتان از هجوم عشق ،سخت می تپد...

شما چه می دانید...؟

از روزگار زنی که نه شاعر بود و نه عاشق...

زنی که حتی بانوی شاعرانه های هیچ عاشقی نشد...

شاید مجنونی را می ماند این زن که لیلا بودنش را در پیچاپیچ چین های دامنش گم کرده باشد...

دیوانه ای که عصرها عشق را بر قلب سفید فنجان های چینی قهوه جستجو می کند...

و در نقش های دروغینی که دانه های قهوه می سازند، دل خوش می کند به وهمی شبیه خیال...

زنی که خوب ژست فالگیرها را بلد شده...و جایی ورای ذهنش - آن جا که هنوز اندکی عقل حکم می راند - می داند فال هایی که "هیچ" نمی افتد درونشان،تنها تفریح کودکانه ای هستند و بس...

تفریح کودکانه ای شبیه بلند بلند خواندن شعر نابی برای گربه ی تنبل همسایه...

شبیه فکر کردن به این که او هم بی خواب می شود شب ها...

نه...شما نمی دانید، و هرگز نخواهید دانست که نفس کشیدن بی عشق، چیزی شبیه قتل عام هواست...

زن دیوانه می داند...

و حالا که درست جایی میان فنجان امروزش، یک جاده افتاده بود با قلب کوچکی در انتهایش، دارد به گربه ی تنبل همسایه می گوید که چقدر دلش غریبه شدن می خواهد...

که چقدر دلش هوای گم شدن در دنج ترین نقطه ی دالان فراموشی را کرده است...

حالا چیزی شبیه وسوسه، شبیه ترس افتاده به جانش...

و زن که همیشه از چمدان می ترسید، دلش مسافر شدن می خواهد...

او با همه ی دیوانگی اش می داند که وقتی "دلبستگی" نباشد، وابستگی ها را می شود ریخت توی یک چمدان و درش را محکم بست و دو بال سفید بزرگ را سنجاق کرد به شانه های لاغر و راهی شد...

او با همه ی نابلدی های عاشقانه اش، "دل" بسته به آن قلب کوچک ته جاده...

و شما، عاشق ترین معشوقه های عشق های ناب، هرگز نخواهید دانست چه معنی می دهد با سنگ های کاخ ویران آرزوها جاده ساختن...


پ.ن:تو مرا یک بار دیگر "بانو" صدا کن...ببین چطور تمام جاده های رفته را تا ژرفای آغوشت دیوانه وار پرپر می زنم...


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392 ساعت 1:43 توسط کافه چی |


کاش در این وسعت سبز، یک نفر درد مرا می فهمید...

چرا راه نمی دهید مرا را به کلیساهایتان...

شاید کسی دارد جان می سپارد زیر بار اعترافات نکرده اش...

شاید کسی دارد با آخرین رمقش این در بزرگ را می کوبد چنین محکم...

کسی که صدای خسته اش میل فریاد شدن را هزاران سال است در عمیق ترین گودال زمان دفن کرده و اکنون تنها غریبه ای می جوید برای نجواهای دردآلودش...

از مشت های سنگینش که می لرزاند تن این دیر مقدس را، نهراسید...

محتضران نیز دقایق آخر جانی تازه می یابند...

اگر بگشایید در را...

دردنامه ای خواهید شنید از گذشته و حال و آینده ی زنی که اعتراف می کند تا بگریزد از عذابشان...

اشک هایی را خواهید دید که می رقصند در پیاله ی خون آلود چشمانش و فرو می چکند...

اشک هایی که به جرم پرده دری محکوم به حبس ابد بوده اند و رویای رهایی از زندان سیاه مژگان زن را هزار و یک شب است به خواب می بینند...

اما اگر در را نگشایید...

فردا صبح تن بی جان کودک نامشروع احساس زنی را بر پله های سرد و سنگی این کاخ خواهید یافت که برای روشن یا گرم کردن رویاهایش در این هوای سرد تهی از عشق، حتی یک دانه کبریت هم نداشته است...


پ.ن:غبطه می خورم به آنان که اعتراف می کنند و رها می شوند...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392 ساعت 14:49 توسط کافه چی |


با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز...

مرا بخواه...

مرا ساده بخواه...


چشمانم نه دریاست که غرقت کند، نه جنگلی که در آن گم شوی ز خود...

حتی به چشمان ماده غزال دشت های فراخ عشق نیز نمی ماند...

این دو شب سیاه همیشه نمناک را ساده دوست بدار...


و لب هایم آب حیات جاودان نخواهند ریخت در کامت...

تنها لذتی به وسعت یک بوسه ی بی تجربه ی شرم آگین را نهان کرده اند...

مرا ساده بخواه...

پرپر نکن شکوفه های ناشکفته ام را...


آغوشم اگر "راز آتش" نیست، به نوازش های دستان تبدار از عشقم قناعت کن...

حتی اگر موسیقی نامرئی کائنات را نمی نوازند بر تنت...


صدایم را دوست بدار...

گرچه بهره ای ندارد از نوای روح پرور حوریان بهشتی...

اما اگر لرزش گاه بی گاهش را دریابی، معنای "درد" را بازشناخته ای...


عشقم را ساده...

نه...!

عشقم را عاشقانه بخواه...

من با عشقم بی نهایت خواهم بود برای تو...


پ.ن:بی گمان خوشبخت است زنی که می شنود:

"تو را به خاطر هر آن چه که داری...

تو را به خاطر هر آن چه که نداری...

تو را چنین که هستی دوست می دارم..."

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392 ساعت 19:1 توسط کافه چی |


کاش تو مرده بودی...

اگر دنیا دست من بود حتما امروز می شد چندمین روز از آن صبح خاکستری که من با لباس سیاه خاک نرم گورستان را با اشک هایم آغشته بودم...

حتما امروز که چشم باز می کردم باز هم از دیدن لباس مشکی ام توی آینه افسرده می شدم و برای هزارمین بار می شمردم که چند روز مانده تا چهل روز شود و من لباس آبی ام را از قرنطینه در بیاورم...

حتما امروز می رفتم می گشتم تا پیدا کنم جایی را که بدهم یک سنگ قبر مشکی بزرگ بسازند برایت و با خط قشنگ نامت را حک کنند رویش...

حتما توی مغازه از ته دل می خندیدم به چشم های کنجکاو دخترکی که می پرسید: مگر مرده ها فرار می کنند که سنگ می گذارند رویشان...؟؟

حتما بعد از آن باید حاضر می شدم برای مراسم نمی دانم چندم تو و سعی می کردم همه فکر کنند که من حالم هیچ بهتر نیست...

حتما لابلای تمام این کارها باید دست و پنجه نرم می کردم با این احساس گناه که چقدر توی زندگی تو کم بوده ام...چقدر دور بوده ایم...چقدر کارهایی که می توانستم را برایت انجام نداده ام...چقدر تنهایت گذاشته ام...

آن وقت حتما به معنای واقعی کلمه کلافه می شدم...می نشستم لب جوی آب و سر بر دامن درخت کهنسالی گریه می کردم...

تو می دانی...

بهتر از هر کسی می دانی که من چقدر از لباس سیاه متنفرم...از صدای مداوم زاری...از سنگ قبر...

اما گاهی زنده ها کاری با قلبم می کنند که می خواهم بمیرند تا خاطراتشان را دوست داشته باشم...

برای همین امروز در سرم گذشت: "کاش تو مرده بودی..."

از تو، مرده ات یا زنده ات، تنها برای من درد خواهد ماند...

همین...


پ.ن:گاهی یک نفر کاری می کند که دیگر نمی توانی دوستش بداری، اما عجیب دلت برای دوست داشتنش تنگ می شود...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ساعت 16:38 توسط کافه چی |


دلم خیال، دستم بافتنی می بافد...

یکی زیر...یکی رو...یکی زیر...یکی رو...

رج بعد باید همه را زیر ببافم...رج بعدی همه را رو...

........................

این روزها نخ نارنجی کلاف که حلقه می شود دور انگشت اشاره ام، زمان همراه خیالم پر می کشد به دوردست ها...

چشم هایم دیگر هوس باران نمی کنند...اشک ها راه دیگری یافته اند...از سر انگشتانم سر می خورند لا به لای گره ها و جا خوش می کنند میان قلب لرزان شال گردنی که از حالا پر از لذت لمس گردن کسی است که نمی دانم کیست...

برای او می بافم...او که نمی دانم کیست....کجاست...نارنجی دوست دارد یا نه...از شال گردن خوشش می آید یا نه...

برای او می بافم...برای او که می دانم می آید...مطمئنم یلدا نشده می رسد این جا...و دلم گواهی می دهد که ماندنی نیست...می دانم تنها صدای همین میل ها می کشاندش تا کنار این صندلی چوبی و بعد...می رود...

مهم نیست...برود...من به رفتن ها عادت کرده ام...برای من تنها همین لذت عظیم می ماند که با هر بار خیال آمدنش فوران می کند و می خواهد بدرد قلب بی طاقتم را...

و همین لبخند حسرت آلود که بعد از بافتن هر رج، با تماشای خیالش وقتی که با شال گردن می رود و دور می شود، می پاشم بر صورت بی رمق آسمان پشت پنجره...

دیگر نمی خواهم بخوانم،بنویسم...واژه ها را می گذارم کنار برایش...شاید به قدر بستن همین شال دور گردنش، مجال سخن گفتن باشد...نمی خواهم واژه کم بیاورم در بهت حضورش که می دانم به تنهایی دنیایم سنگینی خواهد کرد...

تمام این ها را همان روز که این کلاف نارنجی پیدایم کرد، فهمیدم...انگار زمان زیادی منتظر مانده بود...مثل او که آن دوردست ها بدون شال گردن سردش می شود...مثل من که توی قفس تنهایی ام فرو می روم...

تا یلدا خیلی مانده...اول تابستان است و من دلم برف می خواهد و انار...زمان دره ی عمیقی شده...می توانم صد بار بشکافم و از نو ببافم این شال گردن را...می توانم برای یک لشگر لباس زمستانی ببافم اما...منم و همین یک کلاف و دو میل...

صبر را باید آموخت...می دانم...

پ.ن:دلخوشی های یک زن را خراب کردن کار خوبی نیست...گاهی باید گذاشت لا به لای گره های کاموا، اندکی خیال هم ببافد...

پ.ن:برای تو که دلم آمدنت را باور کرده می گویم...بعدها اگر روزی بغض کردی برای تنهایی من، دلت را بپیچ لای همین شال گردن...علاوه بر عطر دست هایم که جا مانده میانشان، شعر هایی را هم که این شب ها زمزمه شان می کنم خواهی شنید...با تو حرف زیاد دارم...بماند برای بعد...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392 ساعت 16:55 توسط کافه چی |


تنهایی انسان نخستین در من...

شب از سوراخ سقف توی شمع دان نقره می چکید...

شعله ی خاموش شمع سیاه، توی چنگال خورشید فردا صبح بود...

دخترک دلش آغوش می خواست...

یک آغوش بزرگ...

که تمام بساط تنهایی اش را بردارد و ببرد آن جا...

تمام کتاب ها، دفترها، شعرها، عکس ها، قاب ها...

و تخت خواب یک نفره ی مهربانش را...

دخترک تخت خواب دو نفره دوست نداشت...

خوابش نمی برد...نوعی احساس گمگشتگی روحش را آزار می داد...

می گفت زیادی بزرگ است...

..............

شام توی بشقاب های چینی سفید یخ می کرد...

مرد آغوشش را وجب کرد...

حتی نصف خواسته ی دخترک هم نبود...

دلش یک میز گرد کوچک می خواست...

این میز دراز احمق را دوست نداشت...

حسرتش یک تخت دونفره ی گرد بود که جای قهر نداشته باشد...

حسرتش جرأت فریاد شدن نداشت...

تنها آه خاموشی شد که تن بی پناه شعله را لرزاند....

...............

دخترک برخاست...

پاشنه ی تیز کفش رفتنش شکسته بود...

میز عاشقانه ها واژگون...

دست های چمدان گوشه ی اتاق، انتظار دست های دخترک را می کشید...

تن هرزه ی سیگارهای روی میز، انتظار لب های مرد را...


پ.ن:

-تو دلت حصار می خواهد...بی خودی اسم "آغوش" نگذار رویش...

-خوب آغوش، نوعی حصار است...نیست؟؟

-امنیت با عشق فرق دارد...

-عشق بدون امنیت فقط توی فاحشه خانه هاست...


پ.ن:

دوستی می گفت:ر.أ.ی می دهی رویش یک علامتی بگذار بعدا بشود پیدایش کرد...!

ر.أ.ی که می دادم اشکم چکید روی کاغذ...نمی دانم ر.أ.ی های خیس که جوهرشان پخش شده باشد را هم خوانده اند یا نه...؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ساعت 18:6 توسط کافه چی |


قهرمان قصه های کودکی ام...

قصه از خیلی دورها شروع شد...

شاید از روزهایی که قفسه کوچک کتاب در فروشگاه بزرگ شهروند شد سرزمین عجایب من...

همان روزهایی که تمام تنهایی های هفته ام را می شمردم تا زودتر 5 شنبه برسد و باز حجم کلماتی که نمی توانستم بخوانم اما عاشقشان بودم، برقصند پیش چشمان کنجکاوم...

"هر هفته یک کتاب"...

این قرارمان بود و من چقدر تمام هفته مواظب بودم دختر خوبی باشم تا بتوانم 5 شنبه ها بنشینم توی چرخ خرید و مامان همین طور که راه می رفت کتاب را بخواند برایم...

شاید هم از دورترها...

روزهایی که پر بود از انتظار برای شب هایی که بابا شیفت نداشت و موقع خواب قصه می خواند برای من...

برای من که هرگز با هیچ قصه ای خوابم نمی برد...

اما لذتش وادارم می کرد تا وقتی بابا کنار تختم خوابش ببرد، ادای خوابیدن در بیاورم...

اصلا شاید از خیلی دورترها...

از روزهایی که خط خطی کردن کتاب ها و جزوه های مامان و بابا بزرگترین تفریحم بود و فقط کتاب ها می توانستند سرگرمم کند تا آن ها درس بخواند...

روزهایی که معنای "دَدَر" ،رفتن به خانه ی مامان بزرگ بود و به هم ریختن کتاب خانه اش...

کتاب خانه ای که فقط دستم به طبقه اولش می رسید...

قصه از همین جاها شروع شد به گمانم...

قصه ی ولع روحم برای بلعیدن کلمات...

و لابد یکی از همین جاها بود که پیدایش کردم...این کتاب را می گویم...

داستان تلخی داشت...و جزء اولین تلخی هایی بود که در زندگی حس می کردم...

تأثیر کلماتش بر روح من چنان بود که هر بار در بهتم فرو می برد...

حالا بماند که من هرگز قهرمان هیچ قصه ای نشدم...

حتی شبیه قهرمان ها هم نشدم اما...

قدرت جادویی این شاهکار هنوز هم انکار ناپذیر است بی شک...


+می توانید از این جا گوش کنید...

پ.ن:حتی اگر حوصله ی لالایی گفتن ندارید...حتی اگر فرصت بازی کردن ندارید...خواهش می کنم برای بچه هایتان کتاب بخوانید...!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ساعت 17:28 توسط کافه چی |


"می دانستند"و تمام درد این است...

می دانستند دندان برای تبسم نیز هست...

و تنها...

بردریدند...

(الف.بامداد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392 ساعت 13:52 توسط کافه چی |


صدای تار شکسته می آید...

خورشید صبح آرام آرام خودش را به میانه ی آسمان می کشید...قطره های اشک بی دلیل از پشت عینک آفتابی ام سر می خوردند تا زیر چانه ام...شاد بودم...اما اضطراب گلویم را چنگ می انداخت...جاده آرام می گذشت و مرا می برد...می گذشت از تمام دشت هایی که شما را نداشتند...از تمام تپه هایی که هم نام شما نبودند...از میان تمام شکوفه های انار که راز عاشقانه های شما را نمی دانستند...انگار از هزار توی زمان می گذشتم...

می دانم...می دانم که قرار نیست تمام رسیدن های دنیا خوب باشند اما رسیدن به دشت شما انگار رسیدن به بهشت بود...یک سبزی بی انتها که تا افق کشیده شده بود پیش رویم قرار داشت...آن قدر بی نهایت که حتی تمام مدت فرو رفتن در آغوش های رنگی رنگی و دیدن ذوق و شوقشان مرا مبهوت کرده بود...

درخت انارتان را با نگاه اول شناختم...و دیوار آن خرابه را...شما به طرز غریبی همه جا بودید...انگار زیر درخت انار نشسته باشید و به دیوار خانه تکیه کرده باشید و دامنتان را در دشت گسترانده باشید...دلم لرزید...

خاتون سپید پوش را که دیدم دلم ریخت...گفتم شاید که شما باشید...شاید آمده باشید استقبالم...اشک در چشمانم حلقه زد...خاتون اشک را از چشمانم پاک کرد،پیشانی ام را بوسید و گفت:بانو...خوش آمدی...

نشستم رو به رویش،روی قالیچه ی دست باف شما...صندوقچه چوبی ظریفی را باز کرد و سرمه دان نقره اش را بیرون آورد...من مات ظرافت دستان صد ساله اش بودم و او ابروهای نازکم را به هم پیوند می زد...

روسری مشکی ام را هیچ دوست نداشت...در نگاه اول فهمیدم...گره اش را باز کرد و یک روسری حریر سفید با گل های قرمز و سبز و آبی انداخت روی موهایم...

اشک توی چشم هایش لرزید...با بغض گفت:تو چرا انقدر شبیه بانویی...؟

تمام دشت را دویدم...می خندید به شوق کودکانه ام...رسیدیم پای "تپه گلاب"...شما را سوار بر اسب دیدم...می تاختید به سمت افق...و لابد پسر خان را بار اول این جا دیده بودید...لابد او همین جا دل به زن جسوری باخته بود که گوی سبقت را در سوارکاری از مردها ربوده بود....به زن شجاعی که سال ها بعد این دشت ها را در پی اش دویده بود...به بانویی که نامش را بر سرکش ترین تپه ی زمین هایش نهاده بود...

گوش می کنم...هنوز هم صدای شیهه ی پر غرور اسبتان در بادهای این حوالی می پیچد...غرق رویایم...رویای شما و پسر خان و درخت انار و تپه گلاب...

صدای تاختن اسبی که جلوی پای ما می ایستد رشته ی افکارم را پاره می کند...مرد جوانی آمده پی خاتون...نگاه سوزانش شبیه رویاهاست...شبیه اولین نگاه پسر خان به شما...نه...من نمی خواهم پای این تپه بانوی عشق نفرین شده ی دیگری باشم...روی می گردانم و می دوم...

زیر شکوفه باران درخت انار نشسته بودم...صدای تار می آمد...در دلم نالیدم:خدایا او نباشد...

خودش بود...و چه نوای سوزناکی...لبم را به دندان گزیدم و اشک هایم بر تن درخت نشست...دیدم که احساس نابالغم جوانه می زند...

وقت وداع با شما بود و صدای تار که شب ها تا سحر قطع نمی شد...وقت وداع با خاتون...با درخت انار و دشت...قلبم می سوخت از تلخی این بدرود...به سرم زد پشت پا بزنم به تمام دنیایم...به تمام آن چه ساخته بودم...بمانم و از نو شروع کنم...

به سرم زد اما...تمام راه بازگشت را گریه کردم...هوا ابری بود و صدای تار شکسته می آمد...


پ.ن:گلاب خاتون...دلیر بانوی عاشقانه ها...کاش نیامده بودم...می ترسم بهار بعد شکوفه های انار رازم را به گوش باد بگویند...

حالا تمام شب های بهار پر از صدای تار شکسته است...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 17:4 توسط کافه چی |


اتفاق ها نمی افتند...پرتاب می شوند...!

هیچ اتفاقی در این دنیا وجود ندارد...

همه چیز یک تصمیم است...

تصمیم دیروز "تو" شد اتفاق امروز "من"...

وقتی که فنجان در دستم ترک خورد،باید می دانستم...


پ.ن:چرا تا دیروز فکر می کردم فرآیند افتادن یک اتفاق مثل سقوط آزاد یک جسم بدون سرعت اولیه است...؟؟؟


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ساعت 15:16 توسط کافه چی |


بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

روزها پر و خالی می شوند...

مثل فنجان های چای در کافه های بعد از ظهر...

اما...

هیچ اتفاق خاصی نمی افتد...

این که مثلا تو...

ناگهان...

آن سوی میز نشسته باشی...

"رسول یونان"


پ.ن:

زن:نبودنت که طولانی میشه دلم حتی از پس ثانیه ها هم بر نمیاد...

مرد:روزهایم بی تو کفاره واجب اند بانو...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 8:4 توسط کافه چی |


بیچاره ماهی کوچکم...بیچاره من...

در من انگار ماهی کوچک زنده ای تکان می خورد مدام...

ماهی کوچکی که مثل من حافظ را عاشقانه دوست دارد...

و شاملو را نفس می کشد،سهراب را کیف می کند،فروغ را می میرد...

ماهی کوچکی که می خواهد من فقط شعر بخوانم...شعر بگویم...

و توی کتاب فروشی های انقلاب زندگی کنم...

و توی کافه های کم نور قدیمی...

او می خواهد اعتصاب مرا بشکند...

دلش شکر می خواهد...قهوه ای شیرین...

ماهی کوچکم برعکس من از "ایندرال" متنفر است...از "کلردیازپوکساید" هم...

و نمی داند دردی که مثل خنجر قلب را می درد یعنی چه...

و نمی داند شب های بی خوابی چه طعمی دارد...

و نمی فهمد گاهی چقدر نفس های دردآلودم را کنج سینه حبس کرده ام به خاطرش...

او برعکس من از بوی عود نفرت دارد...از شمع دان های چوبی هم...

ماهی کوچک قرمزم تأثیر بوها را بر مرکز یادآوری خاطرات مغز نمی داند...

او عاشق نمی شود...آه نمی کشد....

و نمی فهمد خاطره بازی چیست...

او مقاله نمی خواند...

او غصه می خورد وقتی عینک آفتابی می زنم...

دلش می گیرد...

و می ترسد وقتی نفس هایم به شماره می افتند در ترافیک های دودآلود...

او دلش می خواهد من تمام فال های پسرکی که توی پیاده رو مشق می نویسد را بخرم...

و تمام گل های دخترکی را که سر چهار راه شب بو می فروشد...

و تمام دستمال های پیرزن را...

او نمی فهمد اگر حواس من را به عروسک پشت ویترین پرت کند،رمز کارت بانکی ام را اشتباه می گویم...او فقط به فکر دل عروسک هاست...

او دلش می خواهد من یک دختر 3 ساله باشم...

با من قهر می کند وقتی آرایش می کنم،پاشنه بلند می پوشم،دروغ می گویم...

حرص می خورد از دست اشک هایی که نصفه های شب تمام صورتم را به یک باره خیس می کنند...

و اخم می کند اگر کینه ی کسی را به دل بگیرم...

ماهی کوچکم کمی هم بدجنس است...

اصلا دوست ندارد به رویش بیاورم آن قطره های کوچک شور را که گاهی بی صدا زخم های درونم را می سوزانند...

اصلا نمی خواهد باور کند که من هم می فهمم دلتنگی چیست...

که ماهی ها هم می توانند دلتنگ شوند...

ماهی کوچکم فقط یک ماهی ساده ی شادمان است...

او دانشگاه نمی رود...دنبال کار نمی گردد...نمی جنگد با تمام دنیا برای اثبات خودش...داستانش نقل مجلس خاله زنک های شهر نیست...و طعم گس تنهایی را نچشیده تا کنون...

بزرگترین خوشبختی اش هم این است که حافظه اش تنها 4 ثانیه قبل را به یاد می آورد...برای همین رویا نمی بیند...کابوس هم...

ماهی کوچک قرمزم فکر می کند که زندگی مثل مکیدن یک انار ترش،ساده است و پر از رویاهای شیرین...

تقصیر او نیست...او فقط یک ماهی کوچک قرمز ساده است...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ساعت 18:19 توسط کافه چی |


سکوت...

سکوت را یاد گرفته ام...

می دانم بسیار دیر است...

دیر فهمیدم که تو عاشق سکوت بودی...

دیر فهمیدم که با تو باید سکوت کرد...

حالا که تو رفته ای...

و من به درازای یک عمر فرصت دارم...

لحظات با تو بودن را مزه مزه کنم...

از حرف هایمان هیچ به خاطر نمی آورم...

آن چه به روشنی آفتاب غروب در قلبم مانده...

سکوت هایمان است...

موسیقی تپش های قلب تو...

هنوز هم جان می گیرد هنگامی که سکوت می کنم...

و خاطره ی حسرت بار صدای اشک های من...

که می آمیخت با نوازش های گرم تو...

نمی دانم این روزها...

با که سکوت می کنی...

اما لحظه ای به یاد آر...

کسی را که دلتنگ سکوت های پر مهر توست...

و اینک سکوت هایش پر از صدای شکستن قلبی ست...

که سکوت را از تو آموخته بود...


پ.ن:تقدیم به کسی که هنوز هم قلبم برای شنیدن صدای قلبش سکوت می کند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ساعت 12:47 توسط کافه چی |


لالایی

صبح شد...

و من...

تمام شب گوش سپرده بودم به صدای این قدم ها...

که نزدیک می شوند و نمی رسند...

دور می شوند و نمی روند...

تمام شب دست هایم را دخیل بستم به پنجره...

و چشم هایم را به خیابان...

خسته ام...

خواب هایم بهانه می گیرند هنوز...

بهانه ی یک لالایی گرم و شیرین...


پ.ن:می شود برایم لالایی بخوانید...؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392 ساعت 7:44 توسط کافه چی |


پری دریایی

می دوم...پا می گذارم روی ماسه ها...دانه های نرم می لغزند میان انگشتانم...

صدایم می زند...قهریم...می نشینم روی صخره ای...دلخور نگاهش می کنم:"کاش همان آخرین بار مرا بلعیده بودی...کاش حالا پری دریایی کوچکی بودم که روی این صخره آواز غروب می خواندم...کاش..."

اشک موج می زند...در چشمان سیاهم،در چشمان آبی اش...

می دوم...بی تابم...بی قرار خنکای آغوشش...بی خیال زوزه های باد...بی خیال طوفانش دل می زنم به دریا...

اشکم می شود هق هق...می شود ناله...می شود فریاد...

خودم را رها می کنم میان آب...بدون هیچ مقاومتی...مثل یک مرده...دریا عق می زند جسدم را...

روی آب دراز می کشم...تا چشم کار می کند آسمان...مشرق کبود و مغرب خون آلود...

اشکم با شوری اشک دریا در می آمیزد...دریای لعنتی...کاش خشکیده بودی...شاید راز لعنتی مان از خاطرم می رفت...دفن می شد در اعماق وجودت...شاید راز سه نفره مان تنها در یاد خدا می ماند...

نگاهم آفتاب را که در دل دریا فرو می رود،بدرقه می کند...آخرین شعله اش می درخشد و خاموش می شود...

دستی به لطافت باران لمس می کند دستم را...رویایی شیرین زنده می شود...رویای پری های دریایی...کاش مرا ببرند جای خواهرشان...خواهر عاشقشان...

دست مرا با خود می برد و صدایش می گوید:عاقبت تو می شوی عروس شاه ماهی...پری ها تو را خواهند برد...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ساعت 16:1 توسط کافه چی |


زمان می گذرد انگار...

"زمان آدم ها را دگرگون می کند اما تصویری را که از آن ها داریم،ثابت نگه می دارد...

هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره ها نیست..."


انگار این روزها این دو خط را خیلی می فهمم...

بین تمام "چقدر بزرگ شده ای"ها..."چقدر عوض شده ای"ها..."تو دختر فلانی هستی؟؟!"ها...

بین تمام چمدان به دست های فرودگاه...

بین تمام لبخندهای اشک آلود آشنایی که انگار روی بند رخت خاطرات دور تاب می خورند...

بین تمام گودی های زیر چشمشان...

بین تمام خط خنده هایی که عمیق می شوند...

بین تمام نگاه هایی که سالی،چند سالی یک بار مهمان نگاهم می شوند و حس غریبی در من بر می انگیزند...

حسی شبیه دیدن مادربزرگ در لباس عروس..!

قلبم تیر می کشد انگار...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392 ساعت 20:0 توسط کافه چی |


ساقیا آمدن عید مبارک بادت...

"بی شک عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد،نه اول سالش را..."


زرتشت بیا که با تو امید آید
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
آدم به طواف تخت جمشید آید

پ.ن:آغاز سال 1392 خورشیدی و این نوروز باستانی بر شما مردم آریایی خوش و خرم و مبارک باد....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ساعت 20:29 توسط کافه چی |


ای بهار همچنان تا جاودان در راه....

خبر از بهار داری...؟

تو را به چشمان بهاری ات قسم...!

باغچه تب دارد... 

من که می دانم... 

خورشید صبحدم از چشمان تو می روید... 

و شب هنگام در آغوش تو می آرامد... 

من که می دانم... 

بهار، راز هماغوشی توست با زمین... 

من دیده ام...

شکوفه های شوق بر تنش جوانه می زنند...

برای من فرقی نمی کند...

بهار بیاید یا نه...

تو بیایی یا نه...

من خاک شده ام...

و "ها"ی گرم تو...

که آب می کند برف را بر اندام کوه....

که بر تن درخت...

لباس سبز می کند...

دل مرا گرم نمی کند هرگز...

اما من نگران باغچه ام...

به بهار بگو بیاید...

اما خودت نیا...

می ترسم علف های هرز عشق...

جوانه بزنند در خاک قلبم...

به بهار بگو بیاید...

اما خودت نیا...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ساعت 9:2 توسط کافه چی |


چقدر آبی به تو می آید بانو...با آن انگشتر نقره و فیروزه...

عصر بود...هوا ابری و باران نم نم...دخترک خودش را مچاله کرد بود زیر چتر طوسی و مشکی که رنگش به دلگیری آسمان دامن می زد...طبق معمول روزهای بارانی می رفت قهوه ی تلخی بنوشد زیر نور ملایم کافه...و سرش را گرم کند به گرفتن فال قهوه ای که هیچ چیز نمی افتاد درونش، تا بگذرد این عصر بارانی...

توی شلوغی پیاده رو و هیاهوی آدم هایی که بی توجه می گذشتند و تنه می زدند، ناگهان دستی شانه اش را لمس کرد...صدای خوش آهنگ و مردانه ای از پشت سرش گفت:چقدر آبی به تو می آید بانو...با آن انگشتر نقره و فیروزه...صدا به خلسه فرو بردش...لحنش عجیب و خواستنی بود...انگار کسی از فراسوی زمان خوانده باشدش...انگار کسی از گذشته یا آینده ای دور شانه اش را لمس کرده باشد...

آبی....؟!توی ویترین مغازه ای به خودش نگاه کرد...چرا آبی پوشیده بود...مگر آبی برای روزهای شاد و آفتابی نبود...؟و دستهایش...خیره شد به انگشتر نقره و فیروزه ای که عاشق کنگره هایش بود و یک بند انگشت ظریفش را پوشانده بود...چرا این انگشتر دستش بود...؟مگر نه این که آن را روزهای خاصی به دست می کرد...برای قرارهای مهم...؟گیج بود...زنگ صدا را به خاطر آورد...بانو...بانو...بانو...مثل پتک توی سرش می خورد این کلمه...هیچ کس توی خیابان های تهران آدم را بانو صدا نمی زند...هیچ کس...

به خودش آمد...برگشت...سیل آدم ها که می آمدند و می رفتند...و نگاه آشنایی نبود...با چشمانی وحشت زده نگاه ها را می کاوید...نبود...شروع کرد به دویدن...باران تند شده بود...پوست صورتش را سیلی می زد...دخترک می دوید و انگار چیزی جلودارش نبود...

و او هنوز هم می دود توی آن خیابان بی سر و ته...به دنبال صاحب صدایی که روزی "بانو" خطابش کرده بود...


پ.ن:اگر روزی دختری را دیدید در آن خیابان که می دود و در نگاه هر غریبه ای خیره می شود محبت کرده به او بگویید رویا بوده هر آن چه بر او گذشته در آن عصر بارانی...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ساعت 12:46 توسط کافه چی |


دلشوره

مدت هاست...

ایستاده ام بر فراز اتفاقی که نمی افتد...

و زمان آبستن حوادث است انگار...

زنی خسته در دلم رخت می شوید...

و دلم شور می زند...

شور می زند...

شور می زند...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 7:47 توسط کافه چی |


خاطره بازی


-یه چیزی بپرسم...؟!

من:بپرس...

-اگر می تونستی فقط یک نفر رو توی زندگیت نگه داری،کی رو نگه می داشتی...؟

من:اول تو بگو...

-تو رو...

چشمام برق زد...

-تو چی؟

من:نمی دونم...ولی...مطمئنم اگر می خواستم یکی رو از زندگیم بندازم بیرون،اون قطعا تو بودی...

چشمای طوسی اش خاکستری شد...



پ.ن:خاطره های تلخ مثل زخم می مانند...و من این روزها خود آزاری دارم انگار...خون های دلمه شده رویشان را ناخن می کشم...دردش از حسرتم می کاهد...خاطره بازی می کنم...همین...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391 ساعت 21:10 توسط کافه چی |


و لیلی نام تمام دخترکان زندگی من است...


نامش لیلی بود...در بعد از ظهر یک روز پاییزی به مسخره ترین حالت ممکن باهم آشنا شدیم...بهترین دوستم شد..مگوترین اسرارمان پیش هم بود...بزرگترین دردهایمان که نمی شد به کسی گفت...چقدر یواشکی داشتیم...زمان گذشت...بعد از ظهر یک روز پاییزی زنگ زد...دستم بند بود...گفتم تماس می گیرم...سکوت کرد...20 دقیقه بعد زنگ زدم...نبود...هرگز پیدایش نکردم...گم شد...رفت...


نامش لیلی بود...خیلی نمی شناختمش...زن مغروری بود...مجنونش بی نهایت دوستش می داشت...گذاشت و رفت...مجنونش داشت سر می گذاشت به کوه و بیابان...شهرزاد قصه گو شدم...هزار و یک شب خواندم به گوش پسرک داستان فردای شیرینش با لیلی را...لیلی بازگشت...چنان سیلی زد مرا که جای چهار انگشتش نقش بست بر صورت ساده و حیرانم...


نامش لیلی بود...یادم نیست چندم دبستان...اما همکلاسی بودیم...من عاشق تراشش بودم که شبیه سطل رنگ بود...او عاشق مداد رنگی 24 رنگم...نزدیک عید بود...مداد رنگی ام را با تراشش عوض کردم...قرار شد بعد از عید من تراشش را پس بدهم او مداد رنگی هایم را...رفت مسافرت...تصادف کرد و مرد...داغ مداد رنگی 24 رنگم بر دلم ماند...تراشش برای همیشه شد آیینه ی دقّم...


نامش لیلی بود...زنی بود در همسایگی پنج سالگی ام...خانه شان ته کوچه بود...در سیاه آهنی بزرگ...هنوز با یادآوری صدای جیغش دلم می لرزد...هرگز ندیدمش...دخترکی که همبازی ام بود می گفت نامش لیلی است...می گفت عذاب وجدان دیوانه اش کرده...و من نمی دانستم عذاب وجدان یعنی چی...اما ناله اش هنوز هم موسیقی متن کابوس هایم است...


نامش لیلی بود...

و همه ی لیلی های زندگی من جا نمی شوند این جا...

زندگی من پر است از لیلی...

لیلی هایی که از همه شان متنفرم...

لیلی هایی که هرگز نمی بخشمشان...


پ.ن:پست قبل بی ارتباط نبود با یکی از لیلی های زندگی ام...



+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ساعت 16:2 توسط کافه چی |


بانو

تو را بانو می نامم...

بالا بلندتر از تو بسیارند...

زیباتر از تو بسیارند...

زلال تر از تو نیز...

اما بانو تویی...!

از خیابان که می گذری

نگاه کسی تعقیبت نمی کند...

کسی تاج بلورین و فرش زرین زیر پایت را نمی بیند...

هنگامی که پدیدار می شوی

رودخانه ها به نغمه در می آیند....

در روح و جان من...

ناقوس ها آسمان را می لرزانند...

و سرودی جهان را می آراید...

تنها ما -من و تو-

به آن گوش می سپاریم...

"پابلو نرودا"


پ.ن:برایش "بانو" باش...!

و این اصلا یک خواهش نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ساعت 18:9 توسط کافه چی |


حس غریب


کسی می داند چیست...؟؟؟

این حس غریب و مبهم...

که در انتهای هر شادی بزرگ...

هر خنده ی از ته دل...

بغضی می شود در گلویم...

و رشد می کند...

تا به چشمانم برسد...

آن گاه می شود یک قطره اشک درشت...

که سر می خورد...

و انگار ردش آتش می گیرد روی گونه ام...

و احساسی که می ماند لبخند لطیف بلاتکلیفی است...

که حتی خودم عاجزم از درکش...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 ساعت 9:49 توسط کافه چی |